احمـــــــد ظــاهــــــر



دعوت

   

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم

 

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری، شب غمناک خاموشی

 

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

که سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

                                        

ترانه سرا: فروغ فرخزاد
خواننده: احمـــد ظاهر

9 Nov 2011 توسط گل ناز |

همه یارانم به پریشانی


همه یارانم به پریشانی که سیه شام و سحری دارم
دل من! ین نکته تو میدانی که بتاریکی قمری دارم

چمنی دارم، سمنی دارم، گل سرخ و یاسمنی دارم
بتک سیمیینه تنی دارم، زبتان تابنده تری دارم

بخدا ای لعبت افسونگر! بخدا ای شوخ پری پیکر
بخدا ای دختر سیمین بر! که مهی در هر سحری دارم

بخیالت داده جمالت را، به نهان بوسیده خیالت را
زلبش بشنفته مقا لت را ، خود از این ره با تو دری دارم

سمنم بودی ، چمنم بودی ، گل یاس و سمنم بودی
همه شب ورد دهنم بودی ، که بشیرینی شکری دارم

تو اگر ماهی ، تو اگر شاهی ، تو اگر زیبنده دلخواهی
زغمت با مرغ سحر گاهی ، به نهان سحری و سری دارم

چه خطا دیدی؟ چه جفا دیدی؟ چه بغیر از مهر و و فا دیدی؟
که چو گل بشکفتی و خند یدی چو بدیدی چشم تری دارم

تو و دلبازی ، تو و غمازی ، تو و طنازی تو و ناسازی
من و در عشق تو سخن سازی ، که بتی سیمینه بری دارم

خبرم زاسرار نهان کردی ، سخن خود ورد زبان کردی
دل و دین در پای خسان کردی ، بتو دعوی مختصری دارم

چه شد آن چشمان گهر ریزت؟ چه شد آن فریاد سحر خیزت؟
چه شد آن پیغام دل انگیزت؟ چه از آنها بار و بری دارم؟

همه گویند که رهایش کن ، گله گرداری بخدایش کن
دل و دین فارغ ز جفایش کن ، چکنم؟ من گوش کری دارم
ترانه سرا:
خواننده: احمـــد ظاهر

17 Oct 2011 توسط گل ناز |

پيری رسيد و فصل جوانی دگر گذشت

 

پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت
دیدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت

ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است
کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت

گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من
این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت

ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب
در بحر آب دیده و خون جگر گذشت

از دست کار من شد و جانم بلب رسید
از پا در افتادم و آبم ز سر گذشت

با سادگی بساز نظاما که سهلتر
آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت



ترانه سرا: نظام وفا
خواننده: احمـــد ظاهر


 

24 Mar 2011 توسط گل ناز |

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی


شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی
سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی

هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید
که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحر کردی

صفا کردی و درویشی بمیرم خاک پایت را
که شاهی محشتم بودی و با درویش سر کردی

چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس
همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی

مگر از گوشه‌ی چشمی وگر طرحی دگر ریزی
که از آن یک نظر بنیاد من زیر و زبر کردی

به یاد چشم تو انسم بود با لاله‌ی وحشی
غزال من مرا سرگشته‌ی کوه و کمر کردی

به گردشهای چشم آسمانی از همان اول
مرا در عشق از این آفاق گردیها خبر کردی

به شعر شهریار اکنون سرافشانند در آفاق
چه خوش پیرانه سر ما را به شیدائی سمر کردی


ترانه سرا: شهريار
خواننده: احمـــد ظاهر

25 Jan 2011 توسط گل ناز |

پيد ا شد و پيدا شد


پيد ا شد و پيدا شد گمگشته ما امشب
مي چرخم و مي رقصم با باد صبا امشب

در کلبه ما خورشيد، مهمان شده باز امروز
در محفل ما مهتاب، افشانده صفا امشب

يك روز نشد با ما اين چرخ و فلك همراه
گوئي من و دل هستيم مهمان خدا امشب

بر زانوي من دلدار بنهاده سر زيبا
گر سرد همش در پاي كاري است بجا امشب

پروانه مرا عمري اسباب شگفتي بود
كار تو، ولي دارم خود حال تور ا امشب

ديوانه دل مسكين باور نكند اين بخت
حق دارد اگر دارد صد چون و چرا امشب

وه وه كه چه سرمستم دل مي رود از دستم
هر تار دلم دارد صد شور ونوا امشب

ترانه سرا:  --

خواننده: احمـــد ظاهر

 

29 Jul 2010 توسط گل ناز |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمنکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خک دامنگیر خک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

ترانه سرا: فروغ فرخزاد
خواننده: احمـــد ظاهر


  Play بشنوید

4 Jun 2010 توسط گل ناز |

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز
 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
 از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم

 به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش
 فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

ترانه سرا: فروغ فرخزاد
خواننده: احمـــد ظاهر


16 Jan 2010 توسط گل ناز |

21 Dec 2009 توسط گل ناز |

این چه عشقیست که در دل دارم

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را

دیدمت، وای چه دیداری بود
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد مرا
که مرا با تو سر و کاری بود

این چه عشقیست که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کردۀ من
عشق سوزان تو را می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردۀ خاک

خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید

سینه ای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ریزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را


ترانه سرا: فروغ فرخزاد
خواننده: احمـــد ظاهر

Play  بشنوید

 

8 Jul 2009 توسط گل ناز |

اولین عشقم تو بودی

اولین عشقم تو بودی

آخرین عشقم توبودی

رفتی از من دل گرفتی

باگپ مردم نمودی

دردواندوهم فزودی

در سکوت نیمه شب ها

با خودم تنها نشستم

نغمه مرگم سرودم

کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم

خود بگو بامن چه هستی ؟

سرکش و مغرور ومستی

عشق یعنی نیمه مردن

رشته هستی بریدن

کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم

آه ای عشقا کجائی ؟

یک جهان غصه هایی !

با دل افسرده من

سالهاشده آشنایی


شاعر : عبدالله قادری
خواننده: احمـــد ظاهر

29 May 2009 توسط گل ناز |

یار از دل من خبر ندارد

یار از دل من خبر ندارد
یا آه دلم اثر ندارد


جز عشق جهان هنر ندارد
یا دل هنر دگر ندارد


یا موسم صبر من خزان شد
یا نخل امید بر ندارد


یا بر رخ من نمی شود باز
یا قلعه بخت در ندارد


یا وصل تو قسمت بشتر نیست
یا طالع من ظفر ندارد


یا دامن رحم تو طلسم است
یا ناله من شرر ندارد


یا تیر تو بگذرد نهانی
یا سینه ی دل سپر ندارد


یا عشق خط امان به او داد
یا دل زبلا حذر ندارد


یا چشم تو با دلم رفیق است
یا شیر سیه خطر ندارد


یا با دل خسته مهربان باش
یا جان بستان، ضرر ندارد

 

شاعر : ابولقاسم لاهوتی
خواننده: احمـــد ظاهر

 

 Play   بشنوید

12 Mar 2009 توسط گل ناز |

باز آمدی ای جان من

 

باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من قربان تو ، قربان تو


من کز سر آزادگی از چرخ سر پیچیده ام
دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو

 
آشفته همچون موی تو کار من و سامان من
مست است همچون بخت من عهد تو و پیمان تو


مگذار از پا افتم ای دوست دستم را بگیر
روی من و درگاه تو، دست من و دامان تو

 
گفتی که جانان که ام؟ جانان من، جانان من
گفتی که حیران که یی؟ حیران تو، حیران تو


مشب اگر مرغ سحر خواند، دو رو میخوانمش
چون بار ها بربست لب او در شب هجران تو


با بوسه یی از آن دو لب اکرام را اتمام کن
هر چند باشد پارسا شرمندۀ احسان تو

 

ترانه سرا: پارسای توسيرکانی

خواننده: احمـــد ظاهر 

6 Feb 2009 توسط گل ناز |

در برابر خدا

 

از تنگناي محبس تاريکي
از منجلاب تيرهُ اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه ، اي خداي قادر بي همتا

يکدم ز گرد پيکر من بشکاف
بشکاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينهُ من بيني
اين مايهُ گناه و تباهي را

دل نيست اين دلي که به من دادي
در خون تپيده ، آه ، رهايش کن
يا خالي از هوا و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش کن

تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري که ببخشايي
بر روح من ، صفاي نخستين را

آه ، اي خدا چگونه ترا گويم
کز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي کن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را

عشقي به من بده که مرا سازد
همچون فرشته گان بهشت تو
ياري به من بده که در او بينم
يک گوشه از صفاي سرشت تو

يک شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفا کاري
در عشق تازه فتح رقيبش را

آه ، اي خدا که دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستي را

راضي مشو که بندهُ نا چيزي
عاصي شود به غير تو روي آرد
راضي مشو که سيل سرشکش را
در پاي جام باده فرو بارد

از تنگناي محبس تاريکي
از منجلاب تيرهُ اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه ، اي خداي قادر بي همتا

 

شاعر : فروغ فرخزاد
خواننده: احمـــد ظاهر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

رفتم مرا ببخش

 

 رفتم  مرا ببخش  و مگو او وفا نداشت
راهي  بجز گريز برايم  نمانده بود

اين  عشق   آتشين  پر از درد  بي اميد
در  وادي  گناه  و جنونم  كشانده  بود

رفتم  كه  داغ  بوسه  پر حسرت ترا
 با اشكهاي  ديده  ز لب   شستشو  دهم

رفتم  كه نا تمام   بمانم  در اين سرود
رفتم كه با نگفته  بخود آبرو دهم

 رفتم ‚ مگو ‚ مگو  كه  چرا رفت ‚  ننگ  بود
عشق  من و نياز  تو  و سوز و ساز ما

از پرده خموشي  و ظلمت   چو نور  صبح
بيرون  فتاده بود     يكباره  راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره  اشك گرم
در لابلاي  دامن  شبرنگ زندگي

رفتم  كه در سياهي  يك  گور بي نشان
فارغ  شوم  كشمكش  و جنگ  زندگي

من از دو چشم  روشن  و گريان  گريختم
از خنده هاي  وحشي  طوفان گريختم

 از  بستر   وصال   به آغوش  سر  هجر
آزرده  از ملامت  وجدان  گريختم

اي سينه  در حرارت سوزان   خود  بسوز
ديگر  سراغ   شعله آتش  زمن مگير

مي خواستم كه  شعله  شوم  سركشي  كنم
مرغي  شدم  به كنج   قفس  بسته و اسير

روحي  مشوشم كه شبي  بي خبر  ز خويش
در دامن  سكوت  بتلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان  ز  گفته ها
ديدم  كه  لايق   تو  و عشق  تو نيستم

 

شاعر: فروغ فرخزاد
خواننده:    احمد ظا هر 

 

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه        اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه 
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟   ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 
 

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد            دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد 
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد     گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 
 


روزی که برفتند حریفان پی هر کار       زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار 
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار   حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 
او خانه همی جوید و من صاحب خانه 
 


هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو        هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو 
در میکده و دیر که جانانه تویی تو   مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه 
 


بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید          پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید 
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید   یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید 
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه 
 


عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید          دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید 
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید   هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید 
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 
 


بیچاره بهائی که دلش زار غم توست        هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست 
امید وی از عاطفت دم به دم توست   تقصیر خیالی به امید کرم توست 
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه 


شاعر:مخمس از بهائی
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

تنها توئی


تنها توئی تنها توئی در خـــــــلوت تنهـــائیــــــــم

تنها تو میخواهی مـــرا با اینهمــــه رسوائیــــم


ای یار بی همتـــــای من سرمایـــه سودای من

گــر بی تو مانم وای من وای از دل سودائیـــــم


جان گشته سر تا پــــا تنم از ظلمت تن ایمنــــم

شد آفتـــــاب روشنم پیــــدا بـــه نـــا پیـــــدائیـــم


من از هوسها رسته ام از آرزو هــــا جسته ام

مـــرغ قفس بشکسته ام شادم ز بــــــی پروائیم


دانی که دلدارم توئی دانــــــم خـــریدارم تو ئـــی

یارم تـــوئی یارم توئی شادی از این شیدائیــــــم


آن رشک ماه و مشتری آمـــد بصد افسونگری

گفتم بـــه زهـــره ننگـــری ای دولت بینا ئیـــــم

 

شاعر:زهره منصوره اتابک
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

نه دل مفتون دلبندی

 

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه برمژگان من اشكی نه بر لبهای من آهی
 
نه جان بی نصيبم را پيامی از دلارامی
نه شام بی فروغ ام را نشانی از سحر گاهی
 
نيابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه باماهی

كيم من آرزو گم كرده ای تنها وسرگردان
نه آرامی نه اميدی نه همدردی نه همراهی
 
گهی افتان وخيزان چون غباری در بيابانی
گهی خاموش وحيران چون نگاهی بر نظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چوكوكبها
به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهی

 

شاعر: رهی معيری
خواننده:    احمد ظا هر 


4 Feb 2009 توسط گل ناز |

رسواي دل

 

همچو ني مي نالم از سوداي دل
 آتشي در سينه دارم جاي دل

من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل

همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل

دل اگر از من گريزد واي من
غم اگر از دل گريزد واي دل

ما ز رسوايي بلند آوازه ايم
نامور شد هر كه شد رسواي دل

خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والاي دل

گنج منعم خرمن سيم و زر است
گنج عاشق گوهر يكتاي دل

در ميان اشك نوميدي رهي
خندم از اميدواريهاي دل

 

شاعر: رهی معيری
خواننده:    احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

مــن اگــــــر دیوانه ام

 

مــن اگــــــر دیوانه ام، زنجیر کــــــــو
گـــــــــر اسیر دانشم، تــــدبیر کــــــــو

گــــــــر ز خاکم این رمیدن ها زچیست
ور زبــــادم آرمیدن هــــــــــا ز چیست

گـــــــر ز آتش، پس چــه شد خاکسترم
شد کجا دود و شــــــرار و اخــــــگرم

گــــــــــر شدم پیدا بــــــــه اقبال سجود
از سجود بـــــــی حضور من چه سود؟

سجده یی، این خـاک مالیدن بــه روست
در ریــــــــــــای من ضیاع آبــــروست

گـــــــر شدم پیدا کــــــــه نزد این و آن
ســــــــر نهــــــــم بهر ادای امتنــــــان

پس ز فـــــرقم تاج کرمنا چــــــه شـــد
آن همـــایون مسند اعـــلی چـــــــه شد؟

گـــــــر شدم پیدا که پــــــــردازم سخن
شمع ســــــان سوزم میــــــــــان انجمن

سوختــــــم اما چه شد انـــــــــــوار من
تـــابش پـــــــــــاینده ی گفتـــــــــار من

عقل دادنــــــــــدم که دانـــم راز دوست
من ندیدم زین ظواهر غیــــــــــر پوست

یـــــــــا نـــــگاه دانش من خیره شـــــــد
یـــــــا گهر پنهـــــان در آب تیره شـــــد

هر دو گر باشد چنین پس چـــاره چیست
چــــــاره ساز مـــــــــردم آواره کیست؟

گـــــــر شدم پیدا که در زحمت شـــــوم
دیـــــگران را مـــــایهء راحت شــــــوم

دیگران بهر چــــــــــــه در زحمت درند
از وجــــــود من چرا محنت بــــــــــرند

من که خود در کــــــــــار خود آواره ام
در غـــــــــم و درد کســـــــان بیچاره ام

گــــــــــــــر شدم پیدا که مشت خاک من
سازد آبـــــــــاد ایـــــــــــن شبستان کهن

از چه رو یکبـــــــــاره ویرانش کننـــــد
با عـــــدم همدوش و یکسانش کنـنــــــــد

گـــــــــــــر شدم پیدا بـــــــــرای امتحان
لمتحان و مشت خـــــــــاکی ناتــــــــوان

پس مــــــــرا دادند عز جــــــــــان و تن
تا در آغوش لحـــــد ســـــــــــــازم وطن

پیکر خود را بـــــرم تـــا گـــــــــور تار
سازم از تن طعمه بهـــــــــر مور و مار

پس بیـــــــــــار ای مطرب جانسوز، نی
نـــــــاله سرکن از لب خــــــــونبار وی

بـــــــر سلام من به گــــــــــــور تار من
گو پیام من بـــــه مــــور و مـــــــار من

آهسته بزن دندان، در جسم نــــــزار من
تا گـــــوش تو نخراشد از نالهء زار من

گر آب و گلــی بودم یا جان و دلی بودم
گــــــم گشت فروغ من افسرد شرار من

خندیدم و بالیدم خون گشتـــــــــم و نالیدم
افتادم و خوابیدم خندند به کــــــــــار من

افسوس که این موران هرگزنکنند ادراک
سوز من و درد مــــــن در قلب فگار من

از داغ جگربرخیز وزخون دلم شو رنگ
ای سبزه که می رویی ازخاک مزار من

 


شاعر:  استاد خلیلی
خواننده:    احمد ظا هر 

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

بـه عزم توبه...

بـه عزم  توبه  سحر  گفتم  استخاره  کنم 
بـهار  توبه  شکن  مي‌رسد  چه چاره کنم
 
سخـن   درسـت   بـگويم   نمي‌توانم   ديد 
کـه  مي  خورند  حريفان  و من نظاره کنم 

 چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه 
پيالـه  گيرم  و  از  شوق  جامه  پاره  کنـم
 
بـه    دور   لالـه   دماغ   مرا   عـلاج   کـنيد 
گر    از   ميانـه   بزم   طرب   کـناره   کـنـم
 
ز  روي  دوست مرا چون گل مراد شکفت 
حوالـه  سر  دشمن  به  سنگ  خاره  کنم
 
گداي  ميکده‌ام  ليک  وقت  مـسـتي  بين 
کـه  ناز  بر  فلک  و  حکم  بر  ستاره  کنـم
 
مرا  که  نيست  ره و رسم لقمـه پرهيزي 
چرا     مـلامـت    رند    شرابـخواره    کنـم
 
بـه  تخت  گل  بنشانم  بتي  چو سلطاني 
ز  سنبل  و سمنش ساز طوق و ياره کنم
 
ز   باده  خوردن  پنهان  مـلول  شد  حافـظ 
بـه  بانگ  بربط  و  ني  رازش  آشکاره کنم

شاعر:حافظ شيرازی
خواننده: احمد ظا هر

 

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

گفت و گو

گفتي که ميبوسم تو را
گفتم که تمنا ميکنم

گفتي اگر بيند کسي؟
گفتم که حاشا ميکنم


گفتي زبخت بد اگر
ناگه رقيب آيد زدر؟


گفتم با افسونگري
اورا زسر وا ميکنم


گفتي که تلخي هاي مي
گر ناگوار افتد مرا؟


گفتم که با نوش لبم
آن را گوارا مي کنم


گفتي چه مي بيني_بگو_
در چشم چون ايينه ام؟


گفتم که من خودر را در او
عريان تماشا ميکنم


گفتي که از بي طاقتي
دل قصد يغما ميکند


گفتم که با يغماگران
باري_مدارا مي کنم


گفتي که پيوند تو را
با نقد هستي مي خرم


گفتم که ارزان تر از اين
من با تو سودا مي کنم


گفتي اگر از کوي خود
روزي تورا گويم برو؟


گفتم که صد سال دگر
امروز و فردا مي کنم


گفتي اگر از پاي خود
زنجير عشقت وا کنم؟


گفتم زتو ديوانه تر
داني که پيدا ميکنم

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

نداند رسم ياری

 

نــدانـــد رسم ياري بي وفـــا ياريكه مــــن دارم

به آزاری دلم كوشد دلازاري كه مــــــــــــن دارم

وگر دل را به خدای رهانم از گـــــــــــــــرفتاري

دلازاری دگــــــــــر جويد دل زاري كه من دارم

به خـــــاك من نيفتد ســـــايـه ســـــــــــرو بلند او

ببين كوتاهي بخت نگونساري كه مـــــــــن دارم

گهي خاری كشــــــم از پا گهي دستی زنم بر سر

بكوی دلفــــــــــــريبان اين بود كاری كهمن دارم

دل رنجور من از سينه هـــر دم مي رود سـويي

ز بستر مي گريزد طفل بيماری كه مــــــن دارم

ز پند همنشين درد جگـــــــــر سوزم فزونتر شد

هلاكم مي كند آخـــــــــــر پرستاري كه من دارم

رهي آنمه بسوی مـن بچشم ديگـــــــــــــران بيند

نداند قيمت يوسف خــــــريــــــداری كه من دارم

 

شاعر : رهی معيری
خواننده: احمـــد ظاهر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

زندگی آخر سر آيد

 

زندگی آخــــــــــر سر آيد، بندگی در کار نيست
بندگی گــــــر شرط باشد، زندگی در کار نيست


گــــــــــــــر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو
مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست


با حقارت گـــــــــــــر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو برو، بارندگی در کـــــــــار نيست


گـــــــــــر که با وابستگی داران اين دنيا شوی
دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست


گــــــــــــر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات
جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست


زنــدگی آزادی انســــــــــــان و استقلال اوست
بهر آزادی جــــــــدل کن، بندگی در کار نيست

 


شاعر: لاهوتی
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

هر جا که سفر کردم

هر جا که سفر کردم، تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی

با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنفتم
بر هر که نظر کردم، تو در نظرم بودی

هر شب که قمر تابيد، هر صبح که سر زد شمس
در گردش روز و شب، شمس و قمرم بودی

در صبحدم عشرت، همدوش تو ميرفتم
در شامگه ی غربت، بالين سرم بودی

در خندۀ من چون ناز، در کنج لبم خفتی
در گريه ی من چون اشک، در چشم ترم بودی

چون طرح غزل کردم، بيت الغزلم گشتی
چون عرض هنرم کردم، زيب هنرم بودی

آواز چو ميخواندم، سوز تو به سازم بود
پرواز چو ميکردم، تو بال و پرم بودی

هرگز دل من جز تو، يار دگری نگزيد
ور خواست که بگزيند، يار دگرم بودی

سرمد به ديار خود، از راه رسيده گفت
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
 
شاعر:  صادق سرمد
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

مرا چون قطرۀ اشکی

مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

 
به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد بناز افراختی رفتی


مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی


تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغافل کردی و کار دلم را ساختی رفتی


ندادی آشنایی چون گذشتی از کنار من
تو ای بیگانه خو گویی مرا نشناختی رفتی

 
ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پی اش ای اشک
تو هم زین خانهء تاریک بیرون تاختی رفتی


اگر آرام ننشینی به خاکت افگنم ایدل
همان گیرم که در پایی سر و جان باختی رفتی

شاعر: محمد قهرمان
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

آخرین شام آشنایی

آخرین شام آشنایی ما
که نخستین شب جدایی بود
آمد او خشمناک و قهر آلود
در دلش نقش بیوفایی بود

از نگاهش شرار غم میریخت
چشمش از خشم گشته پر ز لهیب
بر رخ او نشسته گرد دروغ
لب سرخش گرفته رنگ فریب

در گلویش شکسته نغمه ی عشق
بر رخش مُرده پرتو امید
محو گشته ز مهرش آیت مهر
گل شده آن شراره ی جاوید

میشنیدم صدای قلبش را
که در آن مرگ آرزویم بود

من چو مردی که بچه اش مرده
داشتم ناله ها ز ماتم عشق
او، به عهد شکسته اش خندید
لیک من، گریه کردم از غم عشق

گفت آن نامه ها و آن اشعار
که برایت ز عشق سر کردم
رد کن از بهر من که مهر ترا
دیگر از قلب خود بدر کردم

دست لرزان من ز گوشه ی میز
بدر آورد شعرهایش را
همگی را به پایش افگندم
کرد چون زیر پا وفایش را

گفتم این آخرین امیدم بود
که چو قلبم به پایت افگندم
خجل از این دلم که بر پایت
به امید وفایت افگندم

شاعر: ناصر طهوری
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

ای آه سحـــر گـــاه

ای آه سحـــر گـــاه تو آخــــر اثــــری بخـش
ای ناله شبگیـــر خــدا را ثمـــــــــری بخش

بی بـــرگ و نـــوا مانده ام خسته و نـــــالان
آخـــر تو هم ای شاخــه امیــــــد بـری بخش

از هـــر چه نصیب دگـــران کـــردی ودادی
ای دست قضا بـــرمن مسکین قدری بخــش

در کنج قفس آتش غم بـــال و پرم ســـــوخت
بگشا در این بنـــد و مـــرا بال و پـری بخش

افسرد در این خلــوت غــــم شمـــع وجــودم
ای عشق فــــروزنده بجــــانم شرری بخــش

ای ساقــــی از آن جــــام کـــه دادی بحریفان
لطفی کن و مـــا را هم از ان مختصری بخش

گمراهی مـــا یکسره از بی بصـــری بـــــــود
ای کعبه مقصـــود تــو ما را بصـــــری بخش

از دست دل خویش بجــــان آمــــــدم ای عشق
این دل ز موید بستـــــان بــردگـــــــری بخــش


 شاعر: موید ثابتی
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

من نگويم

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد


فصل گل ميگذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد


ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد


هر که دارد ز شما مرغ اسيری به قفس
برده به باغ و به ياد منش آزاد کنيد


آشيان من بيچاره اگر سوخت٬ چه باک
فکر ويران شدن خانهء صياد کنيد


شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب
ياده پروانهء هستی شده بر باد کنيد


بيستون بر سر راه است، مباد از شيرين
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد


جور بيداد کند، عمر جوان کوتاه
ای بزرگان وطن، بهر خدا داد کنيد


گر شد از جور شما خانهء موری ويران
خانهء خويش محال است که آباد کنيد


کنج ويرانهء زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنيد

شاعر: ملک الشعرا ( بهار )
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

دست از طلب ندارم

دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد


بگشای تُربتم را بعد از وفات بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آيد


بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آيد


بر بوی آنکه در باغ يابد جلا ز رويد
آيد نسيم و هر دم گرد چمن بر آيد


گويند ذکر خيرش در خيل عشق بازان
هر جا که نام حافظ در انجمن بر آيد

شاعر:حافظ شيرازی
خواننده: احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |

دريا دل

دور از تو هر شب تا سحر گريان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلي از گريه بي حاصلم ؟
چون سايه دور از روي تو افتاده ام در كوي تو
چشم اميدم سوي تو واي از اميد باطلم
از بسكه با جان و دلم اي جان و دل آميختي
چون نكهت از آغوش گل بوي تو خيزد از گلم
لبريز اشكم جام كو ؟ آن آب آتش فام كو ؟
و آن مايه آرام كو ؟
تا چاره سازد مشكلم
در كار عشقم يار دل آگاهم از اسرار دل 
غافل نيم از كار دل وز كار دنيا غافلم
در عشق و مستي داده ام بود و نبود خويشتن
اي ساقي مستان بگو ديوانه ام يا غافلم
چون اشك مي لرزد از موج گيسويي رهي
با آنكه در طوفان غم دريا دلم دريا دلم

شاعر: رهی معيری
خواننده:    احمد ظا هر

4 Feb 2009 توسط گل ناز |



ابیات از سروده های هنرمند دلها، سلطان قلبها شاد روان احمد ظاهر

RSS 2.0

Design By Parstheme